جهت دریافت عکس و مطالب عاشقانه در خبرنامه وبلاگ عضو شوید در پایین صفحه
-آخر لحظه- چشم در چشم هم آخرین بوسه آخرین نگاه آخرین شعر ترم آخرین قطره اشک شعرم از چشم تو می جوشد راه بر گونه ی تو می جوید و نهایت به لبت می ریزد آغوش آخر در تب و تاب دست من سرد، بی تاب لب من می لرزد، از لبت می پرسد: بازگشت را آیا امید هست؟
« دنیا پر است از آدم هایی که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند » *** *** *** اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره... داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم گفتم : كجا؟ گفت : رو قلبت ... گفتم : مي توني؟ گفت : آره زياد سخت نيست ... گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ... يه خنجر برداشت ... گفتم : اين چيه؟ گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس . ساكت شدم ... گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟ خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت : دوستت دارم ديوونه !!! اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم . اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ... خدايا عشقم بر گرده
دوستت دارم بیا دنیارو تقسیم کنیم،ستاره ها مال تو آسمون مال من،ماه مال تو خورشید مال من، اصلا" همشون مال تو ولی تو مال من دوستت دارم .... وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من شروع کردم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ... اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ... اینم یه دسته گل تقدیم به همتون... بهار جان داره میاد، درختا شکوفه میزنند، همه جا سرسبز میشه ازت ممنونم به خاطر همه ی نعمتهایی که به ما دادی.......... امیدوارم هممون سال خوبی رو شروع کنیم....... منشا و زمان پیدایش نوروز به درستی معلوم نیست. اما این جشن ، تاریخچه ای سه هزار ساله دارد و کهن ترین ایین ملی در جهان به شمار میرود. در برخی از متن های کهن ایران از جمله شاهنامه ی فردوسی،و تاریخ طبری، جمشید ودر برخی از متن هاکیومرث به عنوان پایه گذار نوروز معرفی شده است. پدید اوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از اذربایجان، دستور داد تا در انجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی ذرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج ذرین او، جهان نورانی شد و ومردم شادمانی کردند و ان را روز نو نامیدند. برخی از روایت های تاریخی اغاز نوروز را به بابلیان نسبت میدهند. بر طبق این روایت ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل باز میگردد. همچنین در برخی از روایت ها، از زرتشت به عنوان بنیان گذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا( دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است. اینم یکی از مراسم های عید نوروز در قشم.... واین هم جشن عید نوروز زیر دریا... اینم نوروز دریایی... خوش به حال این بچه هاا... مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید اینم یه دسته گل تقدیم به همتون... بهار جان داره میاد، درختا شکوفه میزنند، همه جا سرسبز میشه ازت ممنونم به خاطر همه ی نعمتهایی که به ما دادی.......... امیدوارم هممون سال خوبی رو شروع کنیم....... منشا و زمان پیدایش نوروز به درستی معلوم نیست. اما این جشن ، تاریخچه ای سه هزار ساله دارد و کهن ترین ایین ملی در جهان به شمار میرود. در برخی از متن های کهن ایران از جمله شاهنامه ی فردوسی،و تاریخ طبری، جمشید ودر برخی از متن هاکیومرث به عنوان پایه گذار نوروز معرفی شده است. پدید اوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از اذربایجان، دستور داد تا در انجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی ذرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج ذرین او، جهان نورانی شد و ومردم شادمانی کردند و ان را روز نو نامیدند. برخی از روایت های تاریخی اغاز نوروز را به بابلیان نسبت میدهند. بر طبق این روایت ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل باز میگردد. همچنین در برخی از روایت ها، از زرتشت به عنوان بنیان گذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا( دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است. اینم یکی از مراسم های عید نوروز در قشم.... واین هم جشن عید نوروز زیر دریا... اینم نوروز دریایی... خوش به حال این بچه هاا... مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید لعنت به این زندگی که من دارم لعنت به این شانسی که من دارم لعنت به همه خوب شد؟ اینو میخواستین؟ میخواستین که اشک منو در بیارین؟ باشه..... موفق شدین......... تبریک میگم.. بابا من این زندگی رو نمیخوام به کی بگم.......... چی خیال کردی؟ میخواستم نگم ولی نمیتونم امیدوارم همیشه مثل من بدبخت باشی امیدوارم هیچ وقت رنگ خوشبختی رو نبینی........... تف به این زندگی... اگه زندگی اینه به خدا چنمیخوامش.... وقتی من می مانم و تنهایی حتی آسمان هم بهانه ای می شود برای گریستن و فرصتی که تمام وجود را در عرصه ی «دل» پنهان کنی... آنجا که نوای آرام بخش خلوتم، رها می شود از هر چه وابستگی ... از هر چه خستگی است... خدایا خسته ام از دنیا خودم خسته ام ، خدایا من طاقت دوری را ندارم ، فاصله ام با افسانه هایم روز به روز بیشتر میشود با چشمان اشک آلود بار دیگر مجبور به خداحافظی هستم خداحافظی که باردگر من را در تنهایی خود خفه می کند ، خدایا من برای هر انسان بهترین آرزوها را دارم چرا افسانه افسانه هایم را به از من میگیرد . سکوت تنهایی سنگین است سکوت تاریکی سکوت همهمه های تهی سرگردان سکوت فاصله هایی که فکر می کردم حضور گرم او آن را تمام خواهد کرد نگاه مضطرب به آن کبوتر سبک بال و جذام ترس حصار را بشکن ستاره ای آنجاست ستاره ای تاریک من از ستاره ی تاریک مرده می آیم بگو چه گونه گذشتی وقتی هیچ نگاهی زخم دلم رو نمی دید نیست نیست ولی تو که دردمو رو می دونی هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی هر جا که باشی بدون تو خاطرم می مونی هر جا که باشی تنها ترین تنها ارکان امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام! ببین این منم این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام! جای تو خالی است... از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام برگرد یگانه من! چشم آبی می خواهی باشد سراپا دریا می شوم! گیسوی مشکی می خواهی آسمان شب می شوم! راستی آسمان را ببین لباس مهمانی برتن کرده است او را هم امشب دعوت کرده ام تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم... ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند ببین... برگرد نازنین یگانه ام! برگرد تا کلبه عشقمان را ستاره باران کنیم برگرد تا دور تا دور باغچه را بنفشه بکاریم برگرد تا امشب از بوی اطلسی ها سرمست شویم برگرد که من آغوش سبز تو را می طلبم برگرد? برگرد برگرد... اگر بیایی تمام شهر را گلباران میکنم اگر بیایی تا صبح غزل عشق برایت می خوانم اگر بیایی... راستی از کدام سو می آیی؟ از آسمان? از پشت ماه یا از ورای امواج دریا؟ همسایه پری دریایی شده بودی که مرا از یاد بردی یا ماه تو را افسون کرده بود؟! برگرد که امشب بهار چشمانش را سرمه کشیده است برگرد که امشب سرخی آتش را بر لبانم نشانده ام برگرد که امشب گیسوان مواج دریا را به امانت گرفته ام! کاش! به عطر اطلسی ها قسمت می دادم کاش! با ناز چشمانم افسونت میکردم... راستی امشب بلبلان را هم خبر کرده ام تا من و تو زیر باران آوازشان تاصبح برقصیم! میدانم که عاشق بارانی اصلا ای کاش! من باران بودم تا شاید دوستم میداشتی... هروقت باران اشکهایش را پشت شیشه اتاق می ریخت من به یادت اشکهایم را روی گلهای قالی می ریختم... شب تاب ها را گفته ام که کلبه مان را نورباران کنند! به گلهای سرخ گفته ام که کلبه را عطر افشان کنند! میدانم که گل سرخ را دوست داری ای کاش! گل سرخ بودم تا شاید دوستم میداشتی! باورت نمیشود! تا نبینی باورت نمیشود حتی در خیالت هم نمی گنجد که امشب چه مهمانی برپا کرده ام! ولی تا تو... ولی تا تو نیایی جشن من رنگ عشق نمیگیرد... سحر نزدیک است نگذار که طلوع خورشید بزم شبانه مان را بر هم بزند! آخر فردا دیگر من نیستم که برایت لبخند بزنم دیگر فردا من نیستم که نگاهت را بوسه باران کنم دیگر فردا من نیستم که سرم را مهمان شانه هایت کنم دیگر فردا من نیستم که احساسم را نقاشی کنی! برگرد امشب نازنین یگانه ام! سحر نزدیک است دیگر فردا من نیستم؟ من نیستم منی... نیست نیست نیست! ارکان ۴دی 1387 ساعت 1.۵۱ بامداد خسته ام از این روزهای تنهایی بازهم پاییز لعنتی فرا رسید نمیدانم چه حکمتی است که من و تو هیچ موقع در فصل پاییز در کنار هم نیستیم همیشه روزهای پاییز من را یاد تنهایی و غم می اندازد روزهایی که پر از درد و غربت است در باورم نمیگنجید که امسال هم دور از هم باشیم روزهای پر از استرسی است نمیدانم این انتظار کی به پایان خواهد رسید چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند حرفي براي هم نداشتيم زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند نميخواستيم خلوتشان را بر هم زنيم سكوت را ترجيح داديم تا قلبهايمان درد و دل كنند چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم نزدیکتر بیا Richard Marx - Right Here Waiting هر روز و هر روز اقیانوسها از هم فاصله می گیرند و من کم کم دارم دیوونه میشم صدات رو پشت تلفن میشنوم ولی ذره ای از دردم رو کم نمیکنه اگه دیگه نبینمت چطور میتونیم به هم بگیم هر جا که بری هر کاری که بکنی من همینجا منتظرت می مونم هر چی پیش بیاد یا حتی اگه قلبم بشکنه من همینجا منتظرت می مونم من همه چیز را بدون سپاس گذاری پذیرفتم که فکر میکردم آخرین بار خواهد بود صدای خنده هایت را میشنوم، مزه اشکهایت را احساس می کنم ولی نمیتونم پیشت باشم! آه عزیزم نمیتونی ببینی که داری منو دیوونه میکنی هر جا که بری هر کاری که بکنی من همینجا منتظرت می مونم هر چی پیش بیاد یا حتی اگه قلبم بشکنه من همینجا منتظرت می مونم تو این فکرم که چطور میخوایم این عشق و عاشقی رو ختم به خیر کنیم؟! ولی در آخر اگه با تو باشم این شانس رو از دست نمیدم آه عزیزم نمیتونی ببینی که داری منو دیوونه میکنی هر جا که بری هر کاری که بکنی من همینجا منتظرت می مونم هر چی پیش بیاد یا حتی اگه قلبم بشکنه من همینجا منتظرت می مونم ارکان ۴دی1387 ساعت ۴۵/۱ بامداد چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . بهای گناهان ما پرداخت شده است پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم. به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟ * عشق و ثروت و موفقیت * زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
رو این حالی که من دارم ، چرا چشماتو می بندی
بذار این آخرین روز رو تمام باورت باشم
بذار فردا تو این خونه ، تو آغوش تو پیدا شم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه
چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم
همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه
چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم
همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری![]()
![]()
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
![]()
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()












![]()
عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()












![]()
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...
كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...
دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...![]()
یه دروغ تازه داری
بذار دردامو بگم بهت
حالا که دوستم نداری
تو سرم بلا آوردی
منو از ریشه سوزوندی
تازه جون گرفته بودم
رفتی و پیشم نموندی
بذار این شبای آخر
که برات ترانه میگم
بدونی که ضربه خوردم
حالا یه آدم دیگه
تو منو میخواستی اما
به غریبه دل سپردی
خب دیگه دوستم نداشتی
چرا آبرومو بردی
میدونم دیگه نمیخوای عشق
آروم آروم دارم از یادت میرم
بخدا قسم فقط میخوام بدونی
بی تو و چشمای نازت میمیرم
چطور دلت اومد بشکنی قلبمو بری از پیش من
مگه من نبودم که واست میمردم
وقتی نبودی غم تورو میخوردم
میدونم همه اش بهونه اس.......![]()
بالاخره سال ۸۷ با همه خوب و بدش تموم شد![]()
واای خدا جونم ![]()



![]()
بالاخره سال ۸۷ با همه خوب و بدش تموم شد![]()
واای خدا جونم ![]()



![]()

![]()

تنها نگاه تو بود که غربتم رو فهمید
وقتی تو گیرو داره حادثه کم آوردم
وقتی که با هر نفس روی دست شرم می مردم
قلب تو منجی زخم دلم شد
پنج شنبه شب گریه هام تو دست تو بی سحر شد
از نفس افتادم و با تو نفس گرفتم
با تو غرورم رو از جاده ها پس گرفتم
وقتی آسمون هم غرورم رو نمی دید
وقتی هر پنجره به هق هق می خندید
وقتی که از سایه ها زخم های کهنه خوردم
تو بازی سر نوشت باختنم رو می بردم
با قلب شب کشیدت داغ
حتی به خاطر من از خودتم بریدی
یادم نمی رم خودت مرهم زخمم شدی
یادم نرفته چقدر به پای من کم شدی![]()
ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام
بگو چه میخواهی
من را ببین!
امشب آنقدر می نویسم تا تو بیایی...
کاش! موقع رفتن ازت قول میگرفتم که بر میگردی
باران...
برگرد امشب یگانه ام!
برگرد امشب نازنین یگانه ام!![]()
پای امدنت که شد
به هوای خیسی میرسی.
پشت نقاب مترسکی رو به خورشید
وسط مزرعه ی خود کاشته هایم ایستاده ام.
خاموش باش
اینجا صدایمان را نوک انگشتهایمان لمس میکنیم.
نزدیکتر بیا
بی هیچ عطر غریبه ای
بوی تنت اغاز فصل سرمستی تمام گلهای مزرعست.
نزدیکتر که امدی
گرمی نفسهایت
روی پوست صورتم
خواب صد ساله ام را میشکند.
موج میزند زندگی
از مویرگهای جان گرفته صورتم
به بند بند تنم.
نزدیکتر که امدی
دیگر نیازی به خورشید نیست
همیشه تب داریم
Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn't stop the pain
If I see you next to never
How can we say forever
Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
I took for granted,all the times
That I thought would last somehow
I hear the laughter,I taste the tears
But I can't get near you now
Oh,can't you see it baby
You've got me goin' crazy
Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you
I wonder how we can survive
This romance
But in the end if I'm with you
I'll take the chance
Oh,can't you see it baby
You've got me goin' crazy
Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you![]()
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم![]()
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد."
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است."
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. "
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم."
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد:
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست."
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."
امروز مدافع شما کیست ؟ ![]()

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |























